سفارش تبلیغ
صبا

السلام علیک یاامیرالمومنین
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

درد دل گنجشک با خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند

وخدا هر بار به فرشتگان اینگونه میگفت:

می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود

ویگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه میدارد.

سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند.

گنجشک هیچ نگفت وخدا لب به سخن گشود:

بامن بگو از آنچه سنگینی سینه توست

گنشک گفت:لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود وسر پناه بی کسی ام

تو همان را از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟

چه میخواستی از لانه محقرم؟کجای دنیارا گرفته بودم؟

وسنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد.

فرشتگان همه سر به زیر انداختندخداگفت:

ماری در راه لانه ات بئد خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.

آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت وچه بسیار بلاها که بواسته محبتم از تو دور کردم

وتو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

های های گریه هایش ملکوت خدا را پرکرد
[ یکشنبه 88/2/6 ] [ 6:58 عصر ] [ Mohajer 145 ] [ نظرات () ]
          

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب


بازدید امروز: 8
بازدید دیروز: 16
کل بازدیدها: 193739