سفارش تبلیغ
صبا

السلام علیک یاامیرالمومنین
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

 

برخی منابع رسانه ای از موافقت آقای هاشمی رفسنجانی با رسیدگی قوه 


قضائیه به اتهامات و شایعات مطرح درباره برخی فرزندان وی خبر می دهند.


براساس گزارش ها، رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام از رئیس قوه قضائیه 


خواسته در مورد شائبه ها، شایعات و اتهاماتی که در مورد اعضای خانواده اش 


مطرح است پیگیری کند. به گزارش «خبر آن لاین»، هاشمی از رئیس دستگاه

قضایی خواسته این رسیدگی با رعایت موازین قانونی انجام و نتیجه آن اعلام 

شود

هر چند این خبر به صورت رسمی تأیید نشده اما جمعه گذشته، اظهارات


هاشمی در دیدار با اعضای مجلس خبرگان از سوی یکی از این نمایندگان و 

توسط سایت «الف» به عنوان «بخش های سانسور شده در خبر رسمی 


دیدار» منتشر شد که طی آن هاشمی در پاسخ به انتقاد دیگر اعضای مجلس


خبرگان درباره حمایت از فرزندانش و اتهام های متوجه آنها گفته است: کی


خواسته اند که با اتهامات اعضای خانواده من برخورد کنند که من مانع بوده ام.


من حتی نمی توانم از انجام برخی کارها از سوی آنها ممانعت کنم. برخی 


کارهایی که اعضای خانواده ام انجام می دهند به من ربطی ندارد.


براساس خبر مذکور هاشمی همچنین اظهار داشته بود: «برخی فکر می


کنند من گفته ام مشروعیت نظام به رأی مردم است. در حالی که من


مشروعیت نظام جمهوری اسلامی را به ولایت فقیه می دانم. مصداق اتم و


اکمل ولی فقیه در حال حاضر حضرت آیت الله خامنه ای است و ما کسی را


بهتر و توانمندتر از ایشان در اداره کشور نداریم. هر وقت من می خواهم بیشتر 


به رهبری نزدیک شوم، جریان مرموزی نمی گذارد.»


گفتنی است فائزه و مهدی هاشمی در جریان سازماندهی برخی آشوب ها


نقش مستقیم ایفا می کردند و حتی فائزه هاشمی و نیز همسر مهدی 


هاشمی برای ساعاتی در اثنای اغتشاشات دستگیر و سپس آزاد شدند.


[ جمعه 88/7/24 ] [ 7:35 عصر ] [ Mohajer 145 ] [ نظرات () ]

در یکی از این روزهای خوب خدا، برای خوردن نهار به دانشکده رفتم. نیازی به تعریف از غذا نیست. غذا را که خورم شصتم یا شستم  خب دار شد که این نهار با وجود اینکه مثل قیمه های دیگر با کیفیت بود، یه چیز دیگه ای بود.و تغییرات خاصی در بدنم ایجاد کرد و شب شکََّم به یقین تبدیل شد. بله مسموم شده بودم و گلاب به روتون گرفته بودم. چشمتون روز بد نبینه آن شب هِی استفراغ  می کردم وبه wc میرفتم.    روز بعد به ناچار راهی بیمارستان شدم و بعد از معاینه وتزریق آمپول ونسخه، با دلی نسبتا آرام اما متلاطم به خوابگاه آمدم. همان طور که از دست زمین وزمان خوشحال بودم و ابدا به مسئولین دانشکده چیزی نمی گفتم!!! ناگهان فکری به ذهنم رسید و آن را چند ساعتی در اعماق فکرم نشخورا کردم.  که چقدر جسم وبدن آدمی حساس است که با ورود غذای آن روز دانشکده در پوست خود نگنجید و کار دستمان داد. حالا واقعا علاوه بر جسم، روح آدمی نیز  به غذاهایی، مثل غذای دانشکده نیاز داردیا نه؟ اولین جوابی که به ذهنم آمد این بود که آیکیو معلومه که نه! چون اگر روح به غذا احتیاج داشت خیلی وقت ها پیش به فکرش می افتادی نه بعد از 20سال.  فقط بدن است که از بدو تولد به غذا احتیاج دارد . بعدش هم اصلا کجا دیده اید که بنویسند مطب دکتر فلانی دارای تخصص تغذیه ی روح از دانشگاه بَهمان ..ولی تادلت بخواد متخصص و فوق تخصص در مورد تغذیه  وجود داره.بعد گفتم ولش کن تا حالا هیچ احساس نیازی در مورد غذای روح و روان نکرد ه ام یعد از این هم روش.( چند روز بعد) همان طور که داشتم با خاطرات دانشگاه قبلیم و با حسرت کتاب هشید مطهریره را ورق میزدم ناگهان در کتاب حکمت ها واندرزها مبحث فقر معنوی صفحه 241 میخکوب شدم و یاد قیمه آن روز دانشکده و آمپول هایی که خورده بودم افتادم و بدنم مور مور شد وای وای چه دردی داشت!( ... آدمی باید به همان اندازه که درباره معاش‏ خود فکر می‏کند درباره غذای روح خود نیز بیندیشد ،. علی علیه السلام می‏فرماید : " چرا مردم اگر در شب تاریک آنها را بر سر سفره‏ای بنشانند ، تا چراغ را روشن نکنند دست به غذا دراز نمی‏کنند و اما اگر بر سر سفره فکری‏
بنشینند هیچ در اندیشه نمی‏شوند که چراغ عقل را روشن کنند تا با چشم‏ بصیرت ببینند این غذای روحی که وارد روحشان می‏شود چه نوع غذایی است " . همان طوری که غذاهای جسمانی بعضی مقوی و بعضی ضعف آور است ، بعضی‏
نشاط انگیز و بعضی مقوی و بعضی ضعف‏آور است ، بعضی نشاط انگیز و بعضی‏ سستی آور و بی حال کننده است ، بعضی موجب سلامت و بعضی مسموم کننده‏ است ، غذاهای فکری نیز همین طور است ، تعلیماتی که آدمی فرا می‏گیرد و کتابهایی که مطالعه می‏کند و مقالاتی که می‏خواند و سخنرانی‏هایی که گوش‏ می‏کند از لحاظ اثر همه یکسان نیستند ، بعضی ها راستی فکر و اراده را قوت‏ می‏بخشد و بعضی یأس و نومیدی می‏بخشد . بعضی از تعلیمات است که آدمی را به حیات و زندگی و نظام آفرینش خوشبین می‏کند . تعلیمات دینی اگر به‏ صورت درستی آموخته شود ارزش حیات و زندگی و هدف آن را بالا می‏برد و نظام آفرینش را محبوب و دوست داشتنی می‏کند ، آدمی را به سرنوشت‏ دیگران علاقه‏مند می‏سازد ، و اما بعضی تعلیمات دیگر است که حیات و زندگی‏ را در نظر انسان بیهوده و بی هدف و خلقت را عبث معرفی می‏کند ، روحیه‏
آدمی را نسبت به همه چیز و همه کس حتی نسبت به خودش بدبین می‏نماید . تعلیمات بسیاری از افرادی که خودشان روحیه ضد دینی دارند همین اثر را دارد . در حوادث روز که به وسیله روزنامه‏ها ثبت می‏شود مکرر می‏خوانیم که‏
فلان جوان خودکشی کرد و نامه‏ای از او به دست آمد که نوشته است احدی‏ مسؤول قتل من نیست ، من خودم شخصا دست به این اقدام زدم ، علت اصلی‏ مطلب این است که از زندگی خسته شدم . بعد که تحقیق کرده‏اند دیده شده که کتابهایی که مورد مطالعه این موجود بدبخت بوده‏ کتابهایی بوده که به وسیله یک بدبخت تر از خود او مبنی بر بدبینی و بدگویی از حیات و خلقت نگارش یافته است . اگر احصا بشود معلوم می‏شود که این گونه کتابها چقدر اشخاصی را به زندگی بی علاقه کرده و چه روحیه‏های‏ سالم و معصومی را مشوق کرده و چه خانواده‏هایی را متلاشی کرده و چه عزمهای‏ راسخی را از بین برده است . اگر کسی مثلا بستنی مسمومی بخورد به فاصله چند ساعت اثرش ظاهر می‏شود و فورا به بیمارستان منتقل می‏گردد و آن بستنی فروش هم تحت تعقیب قرار
کرده و کمتر کسی هم متوجه شده که این متاع تقلبی است . آیا باور می‏کنید که این روحیه تنبل و جامد و سرد و خشک ما معلول همان متاعهای تقلبی روحی‏ است ؟!...)

 واقعا میخ کوب شدم .. چقدر به لحاظ ذهنی مسموم و روم به دیوار ... شده بودم که خودم خبر نداشتم. دستمو داغ کردم که دیگه هر کتابی نخونم، هر سخنرانی گوش ندم ودیگه هر سایتی نرم، با هر کسی چت نکنم. 

 الان که داشتم دفتر یادداشت سالها  پیش رو ورق میزنم اما این سوال هنوز برام بی جواب مونده که وقتی از لحاظ ذهنی مریض شدم چه طور بفهمم وبه پیش چه دکتری برم؟؟


[ دوشنبه 88/1/17 ] [ 5:33 عصر ] [ Mohajer 145 ] [ نظرات () ]

دوباره ناحیه می خوانم از زیارت ها                       صدای گریه میاید میان اینخط ها

 

کسی گریسته در این خطوط می دانم                    که بغض کرده در آن صامت ها ومصوت ها

 

کسی که بیشتر از هر کسی گریسته است            سیاه پوش تر از تکیه ها و هیئت ها

 

کسی که بیشتر از هر کسی محرم را                   نفس کشیده بوییده است مدت ها

 

و قرن هاست او روضه عمویش را                          گریسته است به مانند رود ها ... شط ها

 

که نهر علقمه هم گریه میکند با او                        و آب میشود آن مشک از خجالت ها

 

تمام ناحیه را گریه میکنم با او                               صدای اوست که می آید از روایت ها

 

مگرکه آن هم از جمع شاهدا بود است                   چقدر خوب خبر داد از شهادت ها

 

و گفته است از آن اسب و یال خونینش                   که زین خالی او میکند حکایت ها

 

به دست باد پریشان شده است موی حرم              سپید گشته از این رنج ها ... اسارت ها

 

چگونه شرح دهم این غزل، مجال نیست                  صدای گریه می آید این خط ها


[ یکشنبه 88/1/16 ] [ 7:55 عصر ] [ Mohajer 145 ] [ نظرات () ]

آرزوی بهار...

در گذرگاهی چنین باریک
 ور شبی این گونه دل افسرده وتاریک
کز هزاران غنچه لب بسته امید
 جز گل یخ گل در برف و در سرما نمی روید
 من چه گویم تا پذیرای کسان گردد
 من چه آرم تا پسند بلبلان گردد
من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت
من چه گویم ای زمستان با نگاه قهر پروردت
 با قیام سبزه ها از خاک
 با طلوع چشمه ها از سنگ
با سلام دلپذیر صبح
با گریز ابر خشم آهنگ
سینه ام را باز خواهم کرد
 همره بال پرستوها
 عطر پنهان مانده اندیشه هایم را
باز در پرواز خواهم کرد
گر بهار اید
گر بهار آرزو روزی به بار اید
 این زمینهای سراسر لوت
 باغ خواهد شد
سینه این تپه های سنگ
از لهیب لاله ها پر داغ خواهد شد
آه... کنون دست من خالی است
 بر فراز سینه ام جز ته هایی از گل یخ نیست
 گر نشانی از گل افشان بهاران بازمی خواهید
 دور از لبخند گرم چشمه خورشید
 من به این نازک نهال زردگونه بسته ام امید
هست گل هایی در این گلشن که از سرما نمی میرد
و اندرین تاریک شب تا صبح
 عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گیرد


 

اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه
توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره
اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم
مطمئن باش توی دنیا ، دل به تو سپرده بودم
خیلی سخته بگی میرم ، وقتی می خوای که بمونی

وقتی می خوای تو خیالت ، شعرای قشنگ بخونی
من گذشتم از تو اما ، تو همیشه بهترینی
مثل اشکی واسه چشمام ، موندگاری و صمیمی
من می خواستم تو خیالم ، ازتو تا ابد بخونم

تنها باشم بی حضورت ، رازچشماتو بدونم

من می خواستم واسه دردام ، تنهایی خونه بسازم
با نت های مهربونیت ، شعرای قشنگ بسازم

می دونستم وقتی میرم ، دیگه تا ابد غریبم
حتی واسه چشم خیست ، بی وفاترین فریبم
شاید امروز که سیاهی ،رخنه کرده تو وجودم
بدونم که راستی راستی ، روزی عاشق تو بودم

و هنوز عاشقتم

 


[ یکشنبه 88/1/16 ] [ 10:57 صبح ] [ Mohajer 145 ] [ نظرات () ]
          

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب


بازدید امروز: 4
بازدید دیروز: 16
کل بازدیدها: 193735